انسان خردمند

وضعیت موجودی
2 رای

قیمت: 1,100,000 ریال

انسان خردمند تاریخ مختصر بشر یووال نوح هراری ترجمۀ نیک گرگین شرنو

بانک کتاب باران کتاب 

 

مقایسه اقلام
محصولات مرتبط در این دسته بندی

انسان خردمند

انسان خردمند تاریخ مختصر بشر یووال نوح هراری ترجمۀ نیک گرگین فرهنگنشرنو با همکاری نشر آسیم تهران ـ 1396 ء دربارۀ نویسنده »من همه را ترغیب میکنم تا فارغ از اعتقاداتشان روایات اساسی موجود در دنیا را زیر سؤال ببرند و تحوالت گذشته را به عالیق کنونی مربوط سازند و از مباحث جنجالی نهراسنددکتر یووال نوح هراری از دانشگاه آکسفورد دکترای تاریخ دارد و در حال حاضر در دانشگاه عبری اورشلیم تاریخ جهان تدریس میکند. تحقیقات او بر سؤاالت فراگیری تمرکز دارند: چه رابطهای میان تاریخ و زیستشناسی وجود دارد؟ آیا عدالتی در تاریخ هست؟ آیا انسانها با افشای حقایق تاریخی خوشبختتر شدهاند؟ ٠٠٠,65 نفر برای آموزش آنالین هراری، تاریخچۀ حیات بشر، ثبتنام کردهاند. انسان خردمند پرفروشترین کتاب در جهان است و به بیش از سی زبان دنیا ترجمه شده است. هراری در سال ٢٠١٢ جایزۀ ساالنۀ پوالنسکی ِ را، برای خالقیت و ابتکار در علوم انسانی، از آن خود کرد. فهرست مطالب گاه ِ شمار تاریخ 15 بخش اول: انقالب شناختی 21 ١ .موجود بیاهمیت 23 ٢ .درخت دانش 45 ٣ .یک روز از زندگی آدم و حوا 73 4 .طوفان بزرگ 103 بخش دوم: انقالب کشاورزی 119 5 .بزرگترین فریب تاریخ 121 6 .ساختن اهرام 149 ٧ .اضافه ِ بار حافظه 179 ٨ .در تاریخ عدالتی نیست 197 بخش سوم: وحدت بشر 231 ٩ .پیکان تاریخ 233 ١٠ .رایحۀ پول 247 14 انسان خردمند ١١ .بینشهای امپراتوری 267 ١٢ .قانون دین 295 ١٣ .راز موفقیت 331 بخش چهارم: انقالب علمی 343 14 .کشف نادانی 345 15 .پیوند علم و امپراتوری 383 16 .کیش سرمایهداری 421 ١٧ .چرخهای صنعت 459 ١٨ .انقالب دائمی 479 ١٩ .و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند 513 ٢٠ .فرجام انسان خردمند 541 کالم آخر: موجودی که خدا شد 567 یادداشتها 569 نمایه 593 گاه ِ شمار تاریخ 5/13میلیارد سال پیش پدید آمدن ماده و انرژی. شکل گرفتن فیزیک. به وجود آمدن اتمها و مولکولها. پدیدار شدن شیمی. 5/4میلیارد سال پیش شکلگیری کرۀ زمین. 8/3میلیارد سال پیش ِ پیدایی موجودات زنده. آغاز زیستشناسی. 6میلیون سال پیش آخرین نیای مشترک انسان و شامپانزه. 5/2میلیون سال پیش تکامل انسان در آفریقا. اولین ابزارهای سنگی. ٢میلیون سال پیش انسان از آفریقا به اوراسیا میرود. تکامل گونههای مختلف انسانی. 5٠٠هزار سال پیش نئاندرتالها در اروپا و خاورمیانه تکامل مییابند. ٣٠٠هزار سال پیش استفادۀ روزمره از آتش. ٢٠٠هزار سال پیش انسان خردمند در شرق آفریقا تکامل مییابد. 16 انسان خردمند ٧٠هزار سال پیش ِ انقالب شناختی. ظهور زبان ِ بیان تخیالت. آغاز تاریخ. انسان خردمند از آفریقا بیرون میآید و روی زمین پراکنده میشود. 45هزار سال پیش انسان خردمند در استرالیا مستقر میشود. انقراض جانداران عظیمالجثۀ استرالیا. ٣٠هزار سال پیش انقراض نئاندرتالها. ١6هزار سال پیش انسان خردمند در آمریکا مستقر میشود. انقراض جانداران عظیمالجثۀ آمریکا. ١٣هزار سال پیش انقراض فلورسیینسیس. انسان خردمند تنها گونۀ باقیماندۀ انسانی است. ١٢هزار سال پیش انقالب کشاورزی. اهلی کردن گیاهان و حیوانات. سکونتهای دائم. 5هزار سال پیش اولین پادشاهیها، خط و پول. ادیان چندخدایی. ٢5٠,4 سال پیش اولین امپراتوری ــ ِ امپراتوری اکد به رهبری سارگون. 5٠٠,٢ سال پیش ابداع سکه ــ پول همگانی. امپراتوری پارس ــ ِ نظم سیاسی همگانی »به نفع تمام انسانها«. بودیسم در هند ــ ِ حقیقت فراگیر »رهانیدن تمام موجودات از رنج«. 000,2 سال پیش ِ امپراتوری هان در چین. امپراتوری روم در مدیترانه. مسیحیت. گاهشمار تاریخ 17 4٠٠,١ سال پیش اسالم. 5٠٠ سال پیش انقالب علمی. انسان نادانی خود را میپذیرد و کسب بیسابقۀ قدرت را شروع میکند. اروپاییان آمریکا را فتح میکنند و اقیانوسها را درمینوردند. ِ همۀ سیارۀ زمین عرصۀ تاریخی واحدی میشود. ظهور سرمایهداری. ٢٠٠ سال پیش انقالب صنعتی. دولت و بازار جایگزین خانواده و اجتماعات محلی میشود. انقراض گستردۀ گیاهان و حیوانات. اکنون انسان از سیارۀ زمین پا بیرون مینهد. سالحهای هستهای بقای نوع بشر را تهدید میکند. در شکلگیری موجودات زنده، طراحی هوشمند )design intelligent )روز به روز بیشتر جای انتخاب طبیعی )selection natural )را میگیرد. آینده ِ آیا طراحی هوشمند به اصل اساسی حیات بدل می َ شود؟ اَبرانسان جایگزین انسان خردمند میشود؟ بخش اول انقالب شناختی 1 .اثر یک دست، مربوط به 30هزار سال پیش، روی دیواری در غار شووه ـ پون ـ دارک در جنوب فرانسه. کسی میخواسته بگوید: »من اینجا بودم١ موجود بیاهمیت حدود 5/13 ِ میلیارد سال پیش ماده و انرژی و زمان و فضا از طریق مهبانگ یا انفجار بزرگ )Bang Big )به ِ وجود آمد. »فیزیک« حکایت این عناصر بنیادین جهان ماست. كمابیش 300هزار سال پس از ظهور ماده و انرژی، ساختارهای پیچیدهای از ترکیب این دو به وجود آمد که اتم نام گرفت، و سپس ترکیب اتمها به شکل ِ گیری مولکول انجامید. حکایت اتمها و مولکولها و فعل و انفعاالتشان شیمی نامیده شد. نزدیک به 3میلیارد و 800میلیون سال قبل، در سیارهای به نام زمین، مولکولهای معینی با هم تلفیق شدند و ترکیبات عظیم و پیچیدهای را بهوجود آوردند که موجودات زنده )organisms )نام گرفتند. سرگذشت موجودات زنده زیستشناسی خوانده شد. در حدود 70هزار سال قبل، موجوداتی از گونۀ »انسان خردمند« )sapiens Homo )دستبهکار ایجاد ساختارهای بسیار پیچیدهتری شدند که فرهنگ نامیده شد. تحوالتی که متعاقباً در این فرهنگهای بشری رخ داد تاریخ نام گرفت. مسیر تاریخ را سه انقالب مهم تعیین کردند: انقالب شناختی )revolution cognitive )در حدود 70هزار سال پیش موتور تاریخ را روشن 24 بخش اول: انقالب شناختی کرد. انقالب کشاورزی )revolution agricultural )در حدود 12هزار سال قبل به این روند سرعت داد. انقالب علمی )revolution scientific ،)که همین 500 سال پیش شروع شد، میتواند نقطۀ پایان تاریخ و آغازگر چیزی کامالً متفاوت باشد. موضوع این کتاب داستان تأثیر این سه انقالب بر انسان و بر موجودات دیگری است که در کنار او زندگی میکنند. انسان مدتها پیش از تاریخ وجود داشته است. موجوداتی که شباهت زیادی به انسان نوین داشتند ابتدا حدود 5/2میلیون سال پیش پا به عرصۀ حیات گذاشتند. اما، تا نسلها بعد، با هزارها موجود دیگری که در کنارشان روی زمین میزیستند تفاوتی نداشتند. اگر میتوانستیم 2میلیون سال پیش گشتوگذاری در شرق آفریقا داشته باشیم، ممکن بود به تصویرهای آشنایی از انسان ِ ها برخورد کنیم: مادران ِ نگران در حال نوازش نوزادانشان؛ کودکان شاد و خندان در حال بازی در گلوالی؛ جوانان یاغی که علیه استبداد اجتماعی میشوریدند؛ سالمندان خسته و بیجانی که فقط میخواستند به حال خودشان باشند؛ مردان تنومند و زورگویی که سینه ستبر میکردند تا از زیبارویان محله دلربایی کنند و مادر ساالران پیر و دانایی که سرد و گرم زندگی را چشیده بودند. این انسانهای اولیه عشق میورزیدند، بازی میکردند، طرح مراوده و دوستی میریختند، و برای قدرت و مقام میجنگیدند؛ درست مثل شامپانزهها و میمونها و فیلها. انسان در آن زمان موجود خارقالعادهای نبود. هیچکس هم حتی ذرهای فکرش را نمیکرد كه اخالفش در آینده کرۀ ماه را فتح کنند، اتم را بشکافند، رمز ژنتیکی را بگشایند و کتاب تاریخ را بنویسند. مهمترین چیزی که الزم است دربارۀ انسان اولیه بدانیم این است که او موجود ناچیزی بود که تأثیرش بر محیط بیش از گوریلها و کرمهای شبتاب یا عروسهای دریایی نبود. زیستشناسان موجودات زنده را به چند »گونه« )species )تقسیم میکنند. حیواناتی که تمایل داشته باشند با هم جفتگیری کنند و بتوانند 1 .موجود بی‌اهمیت 25 فرزندانی زایا متولد کنند متعلق به یک گونهاند. اسبها و االغها اجداد و ویژگی ِ های جسمی مشترک بسیاری دارند، اما تمایل چندانی به جفتگیری با هم ندارند. این دو گونه میتوانند با هم جفتگیری کنند، اما فرزندشان که قاطر است نازا خواهد بود. بنابراین جهش ژنتیکی )mutation )نمیتواند در دیان ِ ای االغ و اسب رخ دهد. در نتیجه، از این دو حیوان بهعنوان دو گونۀ متفاوت یاد می ِ کنند که هر کدام مسیر تکاملی جداگانهای را طی میکند. در مقابل، سگ بولداگ و سگ اسپانیول که ممكن است از نظر ظاهری خیلی متفاوت باشند متعلق به یک گونۀ واحدند و مجموعۀ دیان ِ ای مشترکی دارند. این دو سگ میتوانند بهخوبی جفتگیری کنند و تولههای آنها هم میتوانند با هم رشد کنند، جفتگیری کنند و تولههای بیشتری به وجود آورند. گونههایی که اجداد مشترک دارند تحت عنوان جنس )genus ) طبقهبندی میشوند. شیر و ببر و پلنگ و جگوار گونههای متفاوتی هستند که به جنس پنترا )Panthera )تعلق دارند. زیستشناسان به موجودات زنده یک نام التین دوبخشی میدهند که جنس و گونۀ آنها را مشخص میكند. مثالً شیر »پنترا لئو« )leo Panthera )نام گرفته است، یعنی گونۀ لئو از جنس پنترا. احتماالً همٔه كسانی که این کتاب را میخوانند »انسان خردمند« هستند ــ گونۀ خردمند )sapiens )از جنس انسان )Homo.) هر جنس به نوبۀ خود به خانوادههای گوناگون طبقهبندی میشود، مثل گربهسانان )شیر، یوزپلنگ، گربۀ خانگی(، سگسانان )گرگ، روباه، شغال( و فیلسانان )فیل، ماموت، ماستودون(. تبار همۀ اعضای یک خانواده به اسالف مادری یا پدری برمیگردد. همۀ گربهسانان، از گربۀ کوچک خانگی گرفته تا وحشیترین شیرها، یک نیای مشترک دارند که حدود 25میلیون سال قبل میزیست. انسان خردمند نیز متعلق به یک خانواده است. این واقعیت پیشپاافتاده در گذشته یکی از پنهانیترین اسرار تاریخ شده بود. انسان خردمند تا مدتها 26 بخش اول: انقالب شناختی ترجیح میداد خود را موجودی جدا از دیگر جانداران، بدون خواهر و برادر، و مهمتر از همه، بدون پدر و مادر فرض کند. اما چنین نیست. ما، بخواهیم یا نخواهیم، متعلق به خانوادۀ بزرگ و شلوغ میمونها هستیم. نزدیکترین خویشاوندان ما شامپانزهها، گوریلها و اورانگاوتانها هستند. شامپانزهها به ما نزدیکترند. همین 6میلیون سال پیش میمونی دو دختر زایید که یکی از آنها مادربزرگ شامپانزهها شد و دیگری مادربزرگ ما. ِ اسرار مگو! انسان خردمند یک راز آزاردهندهتر را هم پنهان نگه داشت. ما نه تنها ِ خویشاوندان بدوی بسیاری داشتهایم بلکه روزگاری صاحب خواهر و برادرهای زیادی هم بودهایم. ما به این فکر عادت کردهایم که تنها موجودات بشری هستیم، زیرا گونۀ ما در طی 10هزار سال اخیر بهواقع تنها گونۀ بشری روی زمین بوده است. اما مفهوم واقعی واژۀ بشر »جانداری از جنس انسان« است و در گذشته گونههای متعدد دیگری از این جنس، عالوه بر انسان خردمند، وجود داشته است. به عالوه، همانطور که در فصل آخر کتاب خواهد آمد، این امکان وجود دارد که در آیندهای نهچندان دور با موجوداتی بشری سر و کار داشته باشیم که »خردمند« نیستند. برای وضوح بیشتر مطلب، اغلب از واژۀ »انسان خردمند« برای اشاره به اعضای این گونۀ خاص از انسان استفاده خواهم کرد، حال آنکه واژۀ بشر/ انسان به تمام ِ اعضای موجود جنس انسان اختصاص دارد. انسان در آغاز، حدود 5/2میلیون سال پیش، در شرق آفریقا از یک ِ نوع میمون قدیمیتر به نام اوسترالوپیتکوس )Australopithecus ،) ِ به معنی میمون جنوبی، به وجود آمد. نزدیک به 2میلیون سال قبل، گروهی از این انسانهای اولیه زادگاه خود را ترک کردند و پهنههای وسیعی از آفریقای شمالی و اروپا و آسیا را زیر پا گذاشتند و در آنها ساکن شدند. زندگی و بقا 1 .موجود بی‌اهمیت 27 در جنگلهای برفی شمال اروپا، در مقایسه با جنگلهای شرجی اندونزی، ویژگیهای متفاوتی را میطلبید. از این رو انسان ِ ها مسیرهای تکاملی متفاوتی را پیمودند و در نتیجه چندین »گونۀ« مختلف شکل گرفتند که دانشمندان برای هر کدام نامهای التین پرطمطراقی اختیار کردند. ٢ .چهرۀ خواهر و برادرهای ما که بر اساس حدس و گامن بازسازی شده است )از راست به چپ(: انسان رودولفی )رشق آفریقا(؛ انسان راستقامت )رشق آسیا(؛ انسان نئاندرتال )اروپا و غرب آسیا(. اینها همگی انسان هستند. انسان در اروپا و غرب آسیا به هومو نئاندرتالنسیس )Homo neanderthalensis« ،)انسان درۀ نئاندر«، تبدیل شد. این گروه اغلب به »نئاندرتال« شهرت یافتند. نئاندرتالها، که درشتتر و عضالنیتر از ما 1 غربی در عصر یخبندان انسانهای خردمند بودند، با سرمای اوراسیای کامالً سازگاری پیدا کردند. مناطق شرقیتر آسیا را هوموارکتوس )Homo erectus ،)یعنی »انسان راستقامت«، اشغال کرد که 2میلیون سال در آن مناطق باقی بود و به این ترتیب بادوامترین نوع انسان تا کنون بوده است. محتمل به نظر نمیرسد که حتی گونۀ ما بتواند این رکورد را بشکند. معلوم 1 .Eurasia؛ پهنۀ خشکی شامل قارههای اروپا و آسیا. ــ م. 28 بخش اول: انقالب شناختی نیست که انسان خردمند هزار سال آینده هنوز وجود داشته باشد. بنابراین، 2میلیون سال برای ما خیلی زیاد است. هومو سولوئنسیس )soloensis Homo« ،)انسان درۀ سولو«، در جزیرۀ جاوۀ اندونزی زندگی می ِ کرد و با شیوۀ زیست مناطق استوایی تطابق بیشتری داشت. در جزیرۀ دیگری در اندونزی ــ ِ جزیرۀ کوچک فلورس ــ انسانهای اولیه روند کوچک شدن را طی کردند. انسانها اولین بار زمانی که سطح آب دریا استثنائاً پایین بود و رفتن به جزیره امکان داشت به فلورس آمدند. وقتی سطح آب باال آمد، تعدادی از آنها دراین جزیره که منابع مختصری داشت محبوس شدند. انسانهای درشتجثهای که نیازمند غذای زیاد بودند قبل از دیگران از بین رفتند. دیگران که جثۀ کوچکتری داشتند بهتر دوام آوردند. بعد از چندین نسل، انسانهای فلورس ریزنقشتر شدند. این گونۀ بیمانند، با نام علمی هومو فلورسیینسیس )floresiensis Homo ،)قامتی یکمتری و وزنی معادل 25 کیلو داشت. با اینحال ابزارهای سنگی میساخت و گاهی موفق میشد فیلهای جزیره را به دام اندازد ــ اگرچه فیلها هم از گونهای کوچکتر بودند. محققان، در سال ٢٠١٠ ،در طی یک حفاری در غار دنیسووا در سیبری، با کشف استخوان فسیلشدۀ یک انگشت، یک گونۀ دیگر از خواهر و برادرهای ما را از فراموشی بهدرآوردند. بررسیهای ژنتیکی نشان داد که این انگشت متعلق به یک گونۀ تا آن زمان ناشناخته بوده است که انسان دنیسووا )denisova Homo )نام گرفت. خدا میداند چه تعداد دیگری از خویشاوندان ازدسترفتۀ ما، در دیگر غارها و جزایر و سرزمینها منتظر هستند تا کسی پیدایشان کند! در حالی که این انسانها در اروپا و آسیا تکامل مییافتند، تکامل در شرق آفریقا متوقف نشد. بطن انسان گونههای جدید فراوانی را در خود پرورید، مثل هومو رودولفنسیس )rudolfensis Homo« ،)انسان دریاچۀ رودولف«؛ هومو ارگاستر )ergaster Homo« ،)انسان کارگر«؛ و سرانجام 1 .موجود بی‌اهمیت 29 گونۀ خود ما که مغرورانه نام هومو ساپیینس، »انسان خردمند«، را بر آن نهادیم. بعضی از این گونهها بزرگجثه و برخی ریزنقش بودند. بعضی شکارگران ماهری بودند و برخی دیگر از طریق جمعآوری گیاهان ارتزاق میکردند. گروهی هرگز جزیرهای را که در آن زندگی میکردند ترک نکردند و گروهی دیگر همۀ قارهها را زیر پا گذاشتند. اما همگی از جنس انسان بودند. همه موجودات بشری بودند. اشتباه است که گمان کنیم این گونهها سیر تکاملی مستقیمی داشتهاند که طبق آن ارگاستر به ارکتوس و ارکتوس به نئاندرتال و نئاندرتال به ما تبدیل شده است. این الگوی خطی این درک اشتباه را ایجاد میکند که در هر زمان مشخصی فقط یک گونه انسان در زمین سکونت داشته است و همۀ گونههای پیشین صرفاً نمونههای قدیمی ِتر گونۀ ما بودهاند. حقیقت این است که، از حدود 2میلیون سال پیش تا قریب به 10هزار سال پیش، دنیا همزمان محل زندگی گونههای مختلف انسانی بوده است. و چرا که نه؟ امروزه چندین گونه روباه و خرس و خوک وجود دارد. 100هزار سال ِ قبل، حداقل شش گونه انسان مختلف روی زمین میزیستند. آنچه عجیب است، و شاید ما را در جایگاه متهم قرار دهد، منحصربه ِ فرد بودن کنونی گونۀ ماست، و نه کثیراالنواع بودنمان در گذشته. همانطور که بهزودی خواهیم دید، ما انسانهای خردمند دالیل کافی برای سرکوب یاد و خاطرۀ خواهر و برادرهایمان داریم. بهای تفکر همۀ گونههای انسانی، علیرغم تفاوتهای زیادشان، چند ویژگی مشترک دارند که آنها را از موجودات دیگر متمایز میکند. بارزترین ویژگی این است که انسان، در قیاس با سایر جانداران، مغز فوقالعاده بزرگتری 30 بخش اول: انقالب شناختی دارد. حجم مغز پستاندارانی با وزن شصت کیلوگرم به طور متوسط 200 سانتی ِ متر مکعب است. مغز اولین زنان و مردان متعلق به 5/2میلیون سال قبل حدود 600 سانتی ِ متر مکعب بود. مغز »انسان خردمند« نوین به طور میانگین 1200 تا 1400 سانتیمتر مکعب است. مغز نئاندرتالها از این هم بزرگتر بود. اینکه در فرایند تکامل مغزهای بزرگتر باید برگزیده شوند ممکن است برای ما بدیهی به نظر برسد. ما به قدری مجذوب هوش و ذکاوت زیاد خود هستیم که گمان میکنیم تا جایی که به قدرت مغز مربوط میشود، هرچه بیشتر بهتر. اما اگر این ِ طور بود، روند تکامل گربهسانان به گربههایی میانجامید که قابلیت حساب کردن داشته باشند. چرا در میان تمام جانداران فقط جنس انسان است که به چنین دستگاه بزرگی برای اندیشیدن دست یافته است؟ حقیقت این است که مغز بزرگ قدرت بدنی زیادی هم میطلبد. حمل مغزی بزرگ به این طرف و آن طرف، خصوصاً در پوستهای ضخیم، کار آسانی نیست. و از آن هم دشوارتر سوخت رساندن به آن است. مغز انسان خردمند در حدود دو تا سه درصد از کل وزن بدن او را دربرمیگیرد، اما زمانی که بدن در حال استراحت است 25درصد از انرژی بدن را به خود اختصاص می ِ دهد، در حالی که مغز میمون در حال استراحت فقط 8درصد انرژی میطلبد. انسانهای اولیه بهای بزرگ بودن مغزشان را به دو صورت میپرداختند: یکی با صرف وقت بیشتر برای یافتن غذا و دیگری با تحلیل ِ رفتن عضالتشان. همانطور که دولتی بودجهاش را از بخش دفاعی به بخش آموزش و پرورش منتقل میکند، انسانها هم انرژی را از عضلۀ دو ِسر بازو به رشتههای عصبی منتقل میکردند. نمی ّ شود مسلم پنداشت که این ِ استراتژی مناسبی برای بقا درعلفزارهای استوایی است. شامپانزه نمیتواند در بحث بر انسان خردمند غلبه کند، اما میتواند او را مثل عروسکی کهنه تکهپاره کند. 1 .موجود بی‌اهمیت 31 امروزه مغز بزرگ ما بهخوبی مؤثر واقع میشود، زیرا میتوانیم اتومبیل و تفنگ تولید کنیم که ما را قادر میسازد بسیار سریعتر از شامپانزهها حرکت کنیم و، به جای درگیری تنبهتن، از فاصلهای دور به آنها شلیک کنیم. اما اتومبیل و تفنگ پدیدههای جدیدی هستند. در طی بیش از 2میلیون سال، شبکۀ اعصاب انسان دائم رشد و نمو پیدا کرد، اما جز ساخت چند چاقوی چخماقی و نیزههای نوکتیز چیز دیگری عاید او نشد. چه عاملی باعث تکامل مغز حجیم انسان در آن 2میلیون سال شد؟ راستش را بخواهید، نمیدانیم. دیگر ویژگی منحصربهفرد انسان این است که ایستاده، روی دو پا، راه میرود. در حالت ایستاده راحتتر میتوان شکار یا دشمن را در علفزار ردیابی کرد و از دستها، به جای راه رفتن، برای کارهای دیگری مثل ُ پرتاب نیزه یا عالمت دادن سود جست. هرچه توانایی دستها در انجام دادن کارهای مختلف بیشتر میشد، صاحبشان هم تواناتر میشد. به همین دلیل روند تکامل به تمرکز بیشتر اعصاب و عضالت ظریف کف دست و انگشتان انجامید. در نتیجه انسان میتواند کارهای بسیار پیچیدهتری با دستانش انجام دهد. بهویژه، میتواند ابزارهای پیچیدهای بسازد و َ به کار بَرد. اولین نشانۀ تولید ابزار به 5/2میلیون سال قبل برمیگردد و باستانشناسان تولید و استفاده از ابزار را معیاری برای شناسایی انسانهای اولیه میدانند. راه رفتن روی دو پا معایبی هم دارد. در طول میلیونها سال اسکلت ِ اجداد نخستی )primate )ما به گونهای تکامل یافت که بتواند موجودی را حمل کند که سر نسبتاً کوچکی داشت و روی چهار دست و پا راه میرفت. وفق یافتن با ایستادن روی دو پا چالش دشواری بود، بهویژه وقتی که اسکلت بدن ناچار بود جمجمٔه بسیار بزرگی را حمل کند. هزینهای که انسان برای ایستادن روی دو پا و داشتن دستانی ورزیده پرداخت درد کمر و خشکی گردن بود. 32 بخش اول: انقالب شناختی زنان هزینۀ باز هم سنگینتری پرداختند. ایستاده راه رفتن مستلزم داشتن ُسرینهایی باریکتر بود که مجرای زایمان را تنگتر میکرد ـــ و این در حالی بود که سر نوزادان بزرگ و بزرگتر میشد. به همین دلیل مرگ در سر زایمان برای زنان بهصورت خطری بزرگ درآمد. آنها که نوزادان زودرس، با سر و مغزی کوچکتر و نرمتر، به دنیا میآوردند راحتتر زایمان میکردند و زنده میماندند تا فرزندان بیشتری به دنیا آورند. از این رو، ِ »انتخاب طبیعی« هوادار زایمانهای زودرس بود. در واقع هم انسانها، ِ در مقایسه با دیگر موجودات، نارس متولد میشوند، یعنی وقتی که هنوز بسیاری از اندامهای حیاتیشان به ّ طور کامل شکل نگرفته است. کرهاسب کمی بعد از تولد میتواند جستوخیز کند و بچهگربه، تنها چند هفته بعد از تولد، مادرش را ترک میکند تا خودش به جستوجوی غذا برود. نوزاد انسان بعد از تولد درمانده است و تا سالها برای غذا و امنیت و آموزش به بزرگترهایش وابسته است. این واقعیت تا حد زیادی منشأ تواناییهای خارقالعادٔه اجتماعی و نیز ِ اجتماعی انسان شد. مادران بهتنهایی نمیتوانستند مشکالت منحصربهفرد غذای خود و فرزندان قد و نیم ِ قدشان را فراهم کنند. بزرگ کردن بچهها ِ نیازمند کمکهای مستمر دیگر اعضای خانواده و همسایگان بود. به قولی، همسایهها باید یاری میکردند تا یک انسان بزرگ شود! به همین دلیل روند ِ تکامل راه را برای آنهایی باز کرد که توانایی ایجاد پیوندهای قوی اجتماعی را داشتند. به ْ عالوه، از آنجا که انسان رشدنکرده به دنیا میآید، بسیار بیشتر از هر موجود دیگری میتواند آموزش ببیند و اجتماعی شود. بیشتر پستانداران وقتی از رحم خارج میشوند مانند سفال لعابداری هستند که تازه از کوره بیرون آمده است ــ اگر کسی بخواهد شکل سفال را عوض کند، خراشیده میشود یا میشکند. اما انسانها وقتی از رحم خارج میشوند، مثل شیشٔه ذوبشده که تازه از کوره بیرون آمده باشد، میتوانند کش و قوس پیدا کنند و کامالً آزادانه به هر شکلی درآیند. به همین دلیل است که امروز میتوانیم 1 .موجود بی‌اهمیت 33 فرزندان خود را مسیحی یا بودایی، سرمایهدار یا سوسیالیست، و جنگطلب یا صلحجو بار آوریم. فرض ما بر این است که مغز بزرگ، استفاده از ابزارها، قابلیتهای خارقالعاده برای یادگیری، و ساختارهای اجتماعی پیچیده همگی امتیازهای بزرگی هستند. بدیهی به نظر میرسد که این عوامل انسان را به قدرتمندترین جاندار روی زمین بدل کرده است. اما، علیرغم همۀ این امتیازها، انسانها به مدت 2میلیون سال مخلوقاتی ضعیف و کماهمیت بودند. بنابراین، انسانهایی که یکمیلیون سال پیش میزیستند، با وجود مغز بزرگ ِ و ابزارهای سنگی ُ بّرندهشان، همواره از حیوانات شکارگر وحشت داشتند و معموالً طعمههای بزرگ شکار نمیکردند و بیش از هر چیز از راه شکار حیوانات کوچک و خوردن گیاهان و حشرات و الشههای پسمانده از غذای گوشتخواران قویتر تغذیه میکردند. یکی از مرسوم ِ ترین کاربردهای ابزارهای سنگی اولیه شکستن استخوان برای دستیابی به مغز استخوان بود. برخی محققان بر این باورند که این نخستین جا پای محکم ما بود. همانطور که دارکوب ِ ها متخصص شکار حشرات از میان تنۀ درختان هستند، انسانهای اولیه هم در بیرون کشیدن مغز استخوان مهارت پیدا کردند. اما چرا مغز استخوان؟ خب، تصور کنید که شما شاهدید یک گله شیر زرافهای را تکهپاره میکند و میبلعد. با شکیبایی منتظر میمانید تاکارشان تمام شود. اما هنوز نوبت شما نرسیده است، چون بعد از شیرها کفتارها و شغالها میآیند و شما هم جرئت ندارید موقع مردارخواری مزاحم آنها شوید. وقتی که دیگران کارشان تمام شد، تازه شما و دار و دسته ِ تان، در حالی که با احتیاط کامل به چپ و راست نگاه میکنید، به خود اجازه میدهید بهسراغ آنچه باقی مانده است بروید. این کلید فهم تاریخ و روانشناسی ماست. تا همین اواخر، جنس انسان همواره جایگاهی مرکزی را در زنجیرۀ غذایی به خود اختصاص میداد. 34 بخش اول: انقالب شناختی در طول میلیونها سال، انسان مخلوقات کوچکتر را شکار میکرد و آنچه میتوانست برای خود گرد میآورد، و در تمام این مدت طعمۀ شکارگران بزرگتر میشد. فقط همین 400هزار سال پیش بود که چند گونۀ انسانی به طور منظم شروع به شکار طعمههای بزرگ کردند، و فقط همین صد هزار سال پیش بود که ــ با ظهور انسان خردمند ــ بشر خود را به رأس زنجیرۀ غذایی رساند. این جهش چشمگیر از میانه به رأس عواقب سنگینی داشت. دیگر جانداران رأس هرم، مثل شیر و کوسه، این مسیر را بهتدریج ظرف میلیونها سال طی کردند. این به اکوسیستم اجازه میداد تا با برقراری موازنه مانع از آن شود که شیرها و کوسهها اختاللهای جدی ایجاد کنند. شیرها که درندهتر شدند، غزالها نیز سریعتر میدویدند، کفتارها بهتر همکاری میکردند و کرگدنها تندخوتر میشدند. اما انسان، برعکس، با چنان سرعتی به رأس صعود کرد که اکوسیستم فرصت نیافت خود را تطبیق دهد. عالوه بر این، انسان هم نتوانست خود را سازگار کند. برترین حیوانات ِ شکارگر زمین موجودات با عظمتی هستند. میلیونها سال برتری موجب شده است سرشار از اعتمادبهنفس باشند. در مقابل، انسان خردمند بیشتر به دیکتاتورهای کشور ُ های پیزری شبیه است. ما که در گذشتهای نهچندان دور یکی از آوارگان علفزارهای استوایی بودیم، پر از ترس و نگرانی دربارۀ موقعیت خود هستیم و همین ما را دوچندان بیرحم و خطرناک میکند. انبوه فجایع تاریخی، از جنگهای خونین گرفته تا فجایع زیستبومی، ُ پیامدهای این جهش پرشتاب بوده است. ِ نژاد آشپز یکی از گام ِ های مهم در راه صعود به رأس، مهار کردن آتش بود. از 800هزار سال قبل، برخی گونههای انسانی احتماالً گاهگاهی از آتش 1 .موجود بی‌اهمیت 35 استفاده میکردهاند. در حدود 300هزار سال قبل، انسانهای راستقامت و نئاندرتالها و اسالف انسان خردمند هرروزه از آتش استفاده میکردهاند. حاال انسان ِ ها یک منبع مطمئن نور و گرما و همچنین سالحی کشنده علیه شیرهای کمینِکش داشتند. دیری نپایید که احتماالً انسانها آگاهانه حتی شروع به آتش زدن محیط اطرافشان کردند. آتشی بهدقت مهار شده میتوانست بیشه ِ های خشک غیرقابلعبور را به علفزارهایی مرغوب و مملو از شکار تبدیل کند. به عالوه، آتش که فروکش میکرد، انسانهای متهور عصر حجر میتوانستند به میان بقایای دودزای آتش بروند و به جمعآوری حیوانات جزغالهشده و میوههای مغزدار و غدههای گیاهی بپردازند. اما بهترین کاری که با آتش میشد انجام داد پختن غذا بود. مواد غذایی که انسان به شکل خام نمیتواند هضم کند ــ مثل گندم و برنج و سیبزمینی ــ به برکت آتش در زمرۀ غذاهای اصلی قرار گرفتند. آتش نهتنها ترکیب شیمیایی غذا بلکه ترکیب زیستی آن را هم عوض کرد. طبخ غذا میکروبها و انگلهای آالیندۀ غذا را هم می ِ کشت. مزیت دیگر پختن این بود که جویدن و هضم خوراکیهای دلخواه دیرینه مثل میوه و مغزهای خوراکی و حشرات و الشٔه حیوانات برای انسان آسانتر شد. در حالی که شامپانزه ِ ها روزی پنج ساعت را صرف جویدن غذای خام میکردند، خوردن غذای پخته فقط یک ساعت وقت انسانها را میگرفت. پخت و پز به انسان امکان داد غذاهای متنوعی بخورد، زمان کمتری را صرف خوردن غذا کند و با دندانهای ریزتر و رودههای کوتاهتر سر کند. بعضی محققان معتقدند که رابطۀ مستقیمی میان پختن غذا، کوتاه شدن مجرای گوارشی انسان و رشد مغزش وجود دارد. از آنجا که رودۀ دراز و مغز حجیم انرژی بسیار زیادی میطلبد، داشتن هردو با هم مشکل است. پختن غذا، با کوتاه کردن روده ِ ها و کاستن از انرژی مصرفیشان، تصادفاً ]1] راه را برای بزرگ شدن مغز نئاندرتالها و انسانهای خردمند باز کرد. 36 بخش اول: انقالب شناختی استفاده از آتش همچنین برای اولین بار فاصلۀ قابلتوجهی میان انسان و حیوانات ایجاد کرد. تقریباً تمام حیوانات قدرتشان به جسمشان بستگی دارد: به قدرت عضالنی، اندازۀ دندانها و عرض بالهایشان. اگرچه ممکن است بتوانند باد و جریان هوا را مهار کنند، اما نمیتوانند این نیروهای طبیعی را به کنترل خود درآورند و همیشه محدود به همان قالب جسمی خود هستند. مثالً عقابها میتوانند صعود جریان هوای گرم را از زمین تشخیص دهند، بالهای بزرگشان را باز کنند و از هوای گرم برای بلند شدن از زمین استفاده کنند. اما کنترلی بر محل خروج این جریانهای هوای گرم ندارند و منتهای توان حملشان نسبت دقیقی با بازه دو بالشان دارد. وقتی انسان آتش را مهار کرد، بر نیرویی رام و بالقوه نامحدود احاطه یافت. انسان، بر خالف عقاب، می ِ توانست انتخاب کند که کی و کجا آتش روشن کند و آن را برای مقاصد گوناگون به کار گیرد. از همه مهمتر اینکه ِ نیروی آتش محدود به شکل یا ساختار یا قدرت جسمی انسانها نبود. یک زن میتوانست بهتنهایی با سنگ چخماق یا چوب آتش ِ زنه کل یک جنگل را ظرف چند ساعت به آتش بکشد. مهار آتش از تحوالت آینده خبر میداد. محافظان برادران ما 150هزار سال قبل، انسانها با وجود استفاده از آتش هنوز موجوداتی کماهمیت بودند. حاال دیگر میتوانستند شیرها را فراری دهند، خود را در شبهای سرد گرم کنند، و جنگلی را به آتش بکشند. اما اگر همۀ گونههای ِ انسانی موجود را به حساب آوریم، شاید تعدادشان هنوز از یک ِ میلیون انسان ساکن در مجمعالجزایر اندونزی و شبهجزیرۂ ایبری فراتر نمیرفت؛ این یعنی صرفاً یک نقطه روی صفحٔه رادار زیستبومی. گونۀ خود ما، انسان خردمند، آن زمان در جهان حضور داشت، اما در گوشهای از آفریقا فقط به خود مشغول بود. ما دقیقاً نمیدانیم موجودی که 1 .موجود بی‌اهمیت 37 در ردۀ »انسان خردمند« قرار گرفت اولین بار کی و کجا از انسانهای ماقبل خود به وجود آمد، اما اکثر محققان همعقیدهاند که 150هزار سال پیش در شرق آفریقا انسان خردمندی زندگی میکرد که دقیقاً به ما شباهت داشت. اگر یکی از آنها اکنون در یک سردخانۀ امروزی ظاهر میشد، کالبدشکافی تفاوت چشمگیری را نشان نمیداد. این انسانها، به برکت آتش، دندانها و فکی کوچکتر از نیاکان خود داشتند اما مغزشان به بزرگی مغز ما بود. محققان همچنین معتقدند که انسان خردمند، تقریباً 70هزار سال قبل، از شرق آفریقا به شبهجزیرۀ عربستان آمد و از آنجا به ِ سرعت کل پهنۀ اوراسیا را درنوردید. پیش از آنکه انسان خردمند به شبهجزیرۀ عربستان بیاید، بیشتر قسمت ِ های اوراسیا به اشغال دیگر انسانها درآمده بود. اما چه بر سر آنها آمد؟ در این باره دو نظریۀ متعارض وجود دارد. »نظریٔه آمیزش« )interbreeding theory )حکایت از کشش جنسی و آمیزش و اختالط دارد. وقتی که مهاجران آفریقایی در پهنۀ زمین پراکنده شدند، با سایر جمعیتهای انسانی جفتگیری کردند و انسان امروزی حاصل این آمیزش است. بهعنوان مثال، وقتی که انسان خردمند به خاورمیانه و اروپا رسید، با نئاندرتالها مواجه شد. آنها عضالنیتر از انسانهای خردمند بودند، مغز بزرگتری داشتند، و با آبوهوای سرد سازگارتر بودند. همچنین از ابزارها و آتش استفاده میکردند، شکارگران ماهری بودند و گویا از بیماران و ناتوانان هم مراقبت میکردند. )باستانشناسان استخوانهایی یافتهاند از نئاندرتالهایی که سالیان طوالنی مبتال به نقص عضوهای شدید بودهاند؛ این نشان میدهد که آنها توسط بستگان خود مراقبت میشدند.( در کاریکاتورها، نئاندرتالها اغلب به شکل نمونههای تمام ِ عیار »انسان ِ های غارنشین« کمشعور و احمق تصویر شدهاند، اما یافتههای جدید این تصویر را تغییر داده است. بر اساس نظریۀ آمیزش، وقتی انسان خردمند در سرزمینهای نئاندرتالها پراکنده شد، با آنها آمیزش کرد و این دو جمعیت در هم ادغام شدند. اگر 38 بخش اول: انقالب شناختی ِ این نظریه درست باشد، ساکنان امروزی اوراسیا انسان ِ های خردمند خالص نیستند بلکه ترکیبی از انسانهای خردمند و نئاندرتالها هستند. به همین ترتیب، وقتی که انسانهای خردمند به شرق آسیا رسیدند با انسانهای راست ِ قامت محلی آمیزش کردند و به این صورت چینیها و کرهایها ترکیبی از انسانهای خردمند و انسانهای راستقامت هستند. نظریۀ معارض، معروف به »نظریۀ جایگزینی« )theory replacement ،) حاکی از ماجراهای بسیار متفاوتی مبنی بر ناسازگاری و نفرت و شاید حتی نسلکشی است. بر اساس این نظریه، انسانهای خردمند و دیگر انسانها ساختار بدنی متفاوت و به احتمال زیاد شیوۀ جفتگیری متفاوتی داشتند و حتی بوی بدنشان با هم فرق میکرد. آنها احتماالً تمایل جنسی کمی به هم داشتند و حتی اگر رومئویی نئاندرتال و ژولیتی از گونۀ انسان خردمند به یکدیگر دل میباختند، نمیتوانستند فرزندانی زایا به دنیا بیاورند زیرا فاصلۀ ْ ژنتیکی که این دو جمعیت را از هم جدا میکرد قابل حذف نبود. این دو جمعیت کامالً از هم جدا ماندند و وقتی که نئاندرتالها از بین رفتند، یا تماماً کشته شدند، ژنشان هم با خودشان نابود شد. طبق این نظریه، انسان خردمند بدون اینکه با انسانهای پیشین ادغام شود جایگزین همۀ آنها شد. اگر این ِ طور باشد، اصل و نسب تمام انسانهای کنونی منحصراً به شرق آفریقا در 70هزار سال قبل برمیگردد و همٔه ما »انسان ِ های خردمند خالص« هستیم. خیلی چیزها بر محور این بحث می ِ گردد. از منظر تکامل، 70هزار سال فاصلهای نسبتاً کوتاه است. اگر نظریۀ جایگزینی درست باشد، تمام انسانهای زنده تقریباً ویژگی ِ های ژنتیکی مشترک دارند و تفاوتهای نژادی بین آنها ناچیز است. اما اگر نظریۀ آمیزش صادق باشد، احتماالً میان آفریقاییها و اروپاییها و آسیاییها تفاوتهای ژنتیکی وجود دارد که به صدها هزار سال قبل برمیگردد. این از نظر سیاسی انبار باروتی است که میتواند مهمات خطرناکی را در اختیار نظریههای نژادپرستانه قرار دهد. 1 .موجود بی‌اهمیت 39 نقشۀ ١ . ٔ انسان خردمند کره زمین را تسخیر میکند. در دهه ْ های اخیر، نظریۀ جایگزینی متداول بوده است زیرا مدارک باستان ِ شناختی محکمتری ارائه داده است و از نظر سیاسی »صحیحتر« بوده است )دانشمندان نمی ِ خواستند، با ادعای وجود تنوع ژنتیکی چشمگیر میان 1ی نژادپرستی را باز کنند(. اما همه چیز انسان ِ های کنونی، در جعبۀ پاندورا در سال ٢٠١٠ تغییر کرد. در این سال نتایج یک پروژٔه چهارساله برای ِ نگاشت ِ ژنوم )genome )نئاندرتالها انتشار یافت. متخصصان ژنتیک موفق شدند آنقدر دیان ِ ای دستنخوردٔه نئاندرتالها را از فسیلهای یافتشده جمعآوری کنند تا بتوانند آنها را با دیان ِ ای انسان امروزی کامالً مقایسه کنند. نتایج تحقیق جامعۀ علمی را شگفتزده کرد. این تحقیق نشان داد که بین یک تا چهار درصد از دیان ِ ای منحصربهفرد انسان امروزی در خاورمیانه و اروپا همان دیان ِ ای نئاندرتالهاست. این 1 .Box s’Pandora؛ در اساطیر یونانی پاندورا نام نخستین زنی است که هفائیستوس خدای آتشفشانها آفرید و زئوس خدای خدایان او را با جعبۀ سحرآمیزی که گشودن آن را منع کرده بود نزد اپیمتئوس، نخستین مرد، فرستاد تا با وی زناشویی کند. پس از چندی پاندورا از روی کنجکاوی زنانه جعبۀ سحرآمیز را گشود و همۀ نیکیها و بدیها مانند بخار از آن متصاعد گردید و در ته آن جز آرزو چیزی باقی مناند. ــ م. 40 بخش اول: انقالب شناختی مقدار زیاد نیست اما قابلتوجه است. ضربۀ بهت ِ آور دوم چند ماه بعد وارد شد: دیان ِ ای استخراج ِ شده از فسیل یک انگشت در دنیسووا نشان داد که تا شش درصد از دیان ِ ای منحصربه ِ فرد مالنزیاییها و بومیان استرالیای امروزی همان دیان ِ ای ِ انسان دنیسووایی است. اگر این نتایج درست باشند ــ و مهم است که به خاطر داشته باشیم تحقیقات بیشتری در جریان است که میتواند این یافتهها را تقویت یا جرح و تعدیل کند ــ پیروان نظریٔه آمیزش، دستکم تا حدی، محق هستند. اما معنیاش این نیست که نظریۀ جایگزینی کامالً غلط است. از آنجا که صرفاً مقدار کمی از دیان ِ ای انسان امروزی به نئاندرتالها و دنیسوواییها برمیگردد، غیر ممکن است که بتوان از »ادغام« بین انسان خردمند و دیگر گونههای انسانی سخن بهمیان آورد. اگرچه تفاوت بین آنها آنقدر زیاد نبود که بهطور کامل مانع آمیزش بارآور میان آنها باشد، اما به اندازهای بود که بتواند باعث شود این تماسها نادر باشد. در این صورت چهطور می ِ توانیم خویشاوندی زیستی میان انسانهای خردمند و نئاندرتالها و دنیسوواییها را درک کنیم؟ برخالف اسب و االغ، آنها قطعاً بهطور کامل از گونههای مختلف نبودند. از طرف دیگر، صرفاً دو گروه مختلف از یک گونه، مثل سگ بولداگ و سگ اسپانیول، هم نبودند. در زیستشناسی، واقعیتها سیاه و سفید نیستند بلکه نواحی خاکستری هم وجود دارد. هر دو گونهای که نیای مشترکی دارند، مثل اسبها و االغها، زمانی صرفاً دو جمعیت از همان گونه بودهاند، مثل سگهای بولداگ و اسپانیول. البد در گذشته مقطعی بوده است که این دو جمعیت کامالً با هم متفاوت بودهاند، اما همچنان میتوانستند در شرایط نادر با یکدیگر جفتگیری کنند و فرزندان باروری به دنیا آورند. سپس یک جهش ِ ژنتیکی ِ دیگر این آخرین بند پیوند را گسست و آنها هر یک مسیر تکاملی جداگانهشان را پیمودند. به نظر میرسد حدود 50هزار سال قبل انسانهای خردمند و نئاندرتالها و دنیسوواییها در این نقطۀ فاصل قرار داشتند. آنها تقریباً، و نه کامالً، 1 .موجود بی‌اهمیت 41 گونههای به ّ کلی مجزایی بودند. همانطور که در فصل بعد خواهیم دید، انسانهای خردمند آن زمان با نئاندرتالها و دنیسوواییها بسیار متفاوت بودند ــ نه فقط از نظر رمزگان ژنتیکی و ویژگیهای جسمی بلکه همچنین از نظر قابلیتهای شناختی و اجتماعی. با وجود این، بهنظر میرسد همچنان این امکان وجود داشت که انسانهای خردمند و نئاندرتالها در موارد نادری با هم بیامیزند و فرزندان زایایی به دنیا آورند. بنابراین، این دو جمعیت با هم ادغام نشدند، اما تعداد کمی از ژنهای خوشاقبال نئاندرتالها توانستند رایگان سوار قطار سریعالسیر انسانهای خردمند شوند! ناراحتکننده ــ و شاید هم هیجانانگیز ــ است که فکر کنیم ما انسانهای خردمند زمانی توانستیم با جاندارانی از یک گونۀ دیگر جفتگیری کنیم و فرزندان مشترکی به دنیا آوریم. 3 . ِ بازسازی ِ فرضی چهرۀ یک کودک نئاندرتال. شواهد ژنتیکی نشان میدهد که حداقل بعضی از نئاندرتالها پوست و موی روشنی داشتند. 42 بخش اول: انقالب شناختی اما اگر نئاندرتالها و دنیسوواییها و دیگر گونههای انسانی با انسانهای خردمند ادغام نشدند، پس چرا از بین رفتند؟ یک احتمال این است که انسان خردمند آنها را به انقراض کشانده باشد. تصور کنید گروهی انسان خردمند به درهای در بالکان رسیدند که نئاندرتالها صدها هزار سال در آن زندگی میکردهاند. تازهواردها شروع کردند به شکار گوزن و جمعآوری مغزهای گیاهی و انواع توت که غذای اصلی و سنتی نئاندرتالها بود. انسانهای خردمند ــ به مدد فنون بهتر و مهارتهای اجتماعی برترشان ــ شکارگران و خوراکجوهای ماهرتری بودند و به این دلیل کثیر و مستقر شدند. نئاندرتالها که ابتکار و کاردانی کمتری داشتند روز به روز یافتن غذا برایشان دشوارتر شد و از جمعیتشان کاسته شد و بهتدریج از بین رفتند، بجز احتماالً چند نفری که به همسایههای خردمندشان پیوستند. احتمال دیگر این است که رقابت بر سر منابع به خشونت و نسلکشی انجامیده باشد. تحمل و مدارا خصلت بارز انسان خردمند نیست. در دوران کنونی، اندک تفاوتی در رنگ پوست، یا گویش یا دین کافی است تا یک گروه از انسانهای خردمند گروهی دیگر را نابود کند. آیا انسانهای خردمند اولیه در مقابل گونه ِ های انسانی کامالً ِ متفاوت با خود تحمل و رواداری بیشتری داشتند؟ این احتمال هست که رویارویی انسانهای خردمند با نئاندرتالها منجر به اولین و مهمترین پاکسازی قومی تاریخ شده باشد. صرفنظر از اینکه به چه شکلی این اتفاقها رخ داده است، نئاندرتالها )و دیگر گونههای انسانی( یکی از »چه میشد اگر...«های بزرگ تاریخ را رقم زدند. تصور کنید چقدر همهچیز فرق میکرد اگر نئاندرتالها یا دنیسوواییها پابهپای انسانهای خردمند به بقای خود ادامه میدادند. در جهانی با چندین گونۀ مختلف انسانی در کنار هم، چه فرهنگها و جامعهها و ساختارهای سیاسیای به وجود میآمد؟ مثالً، باورهای دینی چهطور پیش می ِ رفت؟ آیا سفر پیدایش میگفت که نئاندرتالها از نسل آدم و حوا هستند، آیا عیسی مسیح به خاطر گناهان دنیسوواییها کشته میشد، و قرآن به همۀ 1 .موجود بی‌اهمیت 43 انسانهای پرهیزگار ــ فارغ از گونهشان ــ جایگاهی را در بهشت اختصاص میداد؟ آیا نئاندرتالها می ِ توانستند به خدمت سپاه امپراتوری روم یا ِ بوروکراسی عریض و طویل امپراتوری چین درآیند؟ آیا در اعالمیۀ استقالل ِ آمریکا برابری همۀ اعضای جنس انسان حقیقتی بدیهی به شمار میرفت؟ ِ آیا کارل مارکس کارگران همۀ گونههای انسانی را به اتحاد فرامیخواند؟ در 10هزار سال اخیر، انسانهای خردمند آنقدر به این باور که تنها گونۀ انسانی هستند خو گرفتهاند که برای ما بسیار سخت است امکان دیگری را به ذهن خود راه دهیم. خواهر و برادر نداشتن باعث میشود ما راحتتر خود را اشرف مخلوقات فرض کنیم و چنین شکافی ما را از بقیۀ موجودات جدا میکند. وقتی که چارلز داروین نشان داد انسان خردمند صرفاً جانداری بود در میان دیگر جانداران، همه را به خشم آورد. حتی امروز بسیاری نمیخواهند این را بپذیرند. اگر امروز نئاندرتالها زنده بودند، همچنان میتوانستیم تصور کنیم که ما مخلوقاتی جدا از بقیه هستیم؟ شاید به همین دلیل بوده باشد که نیاکان ما نئاندرتالها را ریشهکن کردند. آنها آنقدر به ما نزدیک بودند که نمیتوانستیم انکارشان کنیم، اما در عین حال بهقدری متفاوت بودند که نمیتوانستیم تحملشان کنیم. صرفنظر از اینکه انسانهای خردمند شایستۀ سرزنشاند یا نه، واقعیت این است که آنها زمانی پا به مناطق جدید گذاشتند که ساکنان بومی منقرض شده بودند. تاریخ آخرین بازماندگان انسان سولویی تقریباً به 50هزار سال قبل برمیگردد. انسان دنیسووایی کمی بعد از آن از بین رفت. نئاندرتالها در حدود 30هزار سال پیش نابود شدند. آخرین انسانهای ریزنقش قریب به 12هزار سال پیش در جزیرٔه فلورس )در شرق اندونزی( ناپدید شدند و مقداری استخوان و ابزارهای سنگی و چند ژن در دیانای ما و انبوهی از سؤالهای بیپاسخ از خود به جا گذاشتند. آنها ما انسانهای خردمند، آخرین گونۀ انسانی، را هم بهجا گذاشتند. 44 بخش اول: انقالب شناختی راز موفقیت انسان خردمند چه بود؟ ما چهطور توانستیم با چنان سرعتی در سرزمینهای دوردست، با ویژگیهای زیستبومی گوناگون، استقرار یابیم؟ چگونه توانستیم همٔه گونه ِ های دیگر انسانی را از صفحۀ روزگار محو کنیم؟ چرا حتی آن نئاندرتالهای نیرومند و باهوش و مقاوم در مقابل سرما نتوانستند از حملۀ بیامان ما جان بهدر برند؟ این بحثها هنوز داغ است. محتملترین جواب همان چیزی است که این بحث را امکانپذیر میکند: انسان خردمند جهان را بیش از هر چیز به مدد زبان منحصربهفردش تسخیر کرد.

 

انسان خردمند

کد محصول kheradmand

نظرات کاربران درباره انسان خردمند

نظری در مورد این محصول توسط کاربران ارسال نگردیده است.

اولین نفری باشید که در مورد انسان خردمند نظر می دهد.

ارسال نظر درباره انسان خردمند

لطفا توجه داشته باشید که ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
captcha
طراحی و اجرا: فروشگاه ساز سبدخرید